![]() لحظه ها را در سکوت لبهایت میشمرم و زندگیم را در برق نگاهت میسازم تو را در باغی پر از اطلسی های روشن و پر از مریم های سپید مینشانم و برایت شعر باران را می خوانم "افشین"
پست الکترونیک آرشیو مطالب آرشیو مطالب
هفته دوم مهر 1385
هفته دوم مرداد 1385 هفته سوم تیر 1385 هفته سوم خرداد 1385 هفته دوم خرداد 1385 هفته اوّل خرداد 1385 هفته چهارم اردیبهشت 1385 جستجو
پیوندها
سحر عزیزم
دلتنگی آسمان دل زیبای خفته در شب تنهای تنها عشق ناكام اگه عاشقی همینه دوست داشتنی به نام عشق جملات زیبا عشقی راهی است بی انتها حرفی از دل تو زخمی عشق ساز عشق هنرپیشه های قدیم و خواننده های ایرانی و خدایی که در این نزدیکی است پشت دریا :: قالب ساز :: آمار وبلاگ
افراد آنلاين:
تعداد بازديدها: RSS
|
ناز نگاه تو
دیگر چه می خواهی مگر؟
هر چه نباشیم اگر دست کم عزیز دلی هستیم یا پاسخ دل هایی شاید پس بگذار دلت را بنویسم بر شرم بن بست سینه ای که شاید نتوانست کاری کند برای تو اما لااقل چند انگشت شمار حتی توانستی سر به دیوارش بکوبی و بر سینه ای که بستر کرده بودمت بیارامی و به لالایی بوسه ای به خواب پرنده ای روی که از نگاهت پر کشید و بر شاخسار طوبای دلم نشست دیگر چه می خواهی مگر؟ ........................................................... افشینم دوست دارم
برآنم كه عشق بورزم
پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم، «مارگوت بيكل»
قلب پاییزی
قلب پاییزی همچو پاییزم خیس از باران چشمانم سرد از غم درونم و قرمز از سوزش عشق برگهایم دانه دانه ریخته بر دامان نبودن ها خنده هایم گمشده پشت صورت این آدمکها آفتاب نگاهم سرد گشته بودنم با وزش باد وصل گشته کو؟ کجاست؟ آن برگهای سبز چشمانم میوه های عشق را چیدند برگهایش را دزدیدند ریشه اش را در میان خاک خواباندند شعله اش را پس چه کردند ؟ شعله اش را در درون قلب سوزانم رها کردند یاد دارم روزگاری را جوان و سرزنده و پر شور و پر غوغا من بهاری بودم زیبا سبزو دلشاد چون کودکی هایم غنچه ها از هر طرف بر گیسوانم ریخته جامه ی سبزی خدا بر پیکرم آویخته وقت بازی بود وقت روشنایی وقت کودکی یاد دارم دیگر بهارم را ندیدم حس بودن حس دیدن حس فکر عاقبت در من غنچه های کودکی گم شد در تابستان به رویم باز گشته بود آفتاب دیدگانم چه سوزان است گرمی و زیبا و آرامش در درونم من جوانم بر درختانم میوه ها روییده اند اکنون وقت... وقت چیست؟ یاد دارم عاشقی هایم را ولی حالا.... دیگر از آن عشق جز خاکستری باقی نمانده سرد گشته... سرد سرد جامه ام برگهای نارنجی است و این بار.... حس روییدن درونم گم شده پس از این چه خواهد شد مرگ خواهد بود ... مرگ.... سرد.... سرد کفنی سفید بر تن و زمستان درختانی که هیچ گاه نخواهند رویید صدای کلاغی که به همراه باد به گوش جنگلی خواهد رسید و دیگر چراغت خاموش خواهد شد آنوقت است که حسی درونت می گوید بودن ممنوع شعر از سحر عزیزم
ای کاش هم چون گذشته شانهايت مرهم هق هق گريه های بی پايانم بود و سينه ی پاکت صندوقچه رازهای درونم . ای کاش چادر شب دوباره بر شهر گسترده می شد و خواب آن ملکه زيبايی همه ی چشمها را روی هم می گذاشت تا هيچ کس شاهد دوستی ما نباشد و بر آن رشک نبرد تا آتش اين حسادت ها دوستی ما را نسوزاند .
بگذار دستان پر مهرت سهم آغشته به شوکران نفرت را از قلبم خارج کند . بگذار خزان و زمستان عمرم پايان يابد و به اميد رسيدن به تو بهار را پذيرا باشم دوستت دارم
با من بمان
کاش پیشم بودی تا تو نگاه دلت برای همیشه آروم می گرفتم !!!!!!!!!
دوستت دارم
تقدیم به اونی که بهترینم خواهد شد و برای همیشه برای من خواهد ماند ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دوست داشتن را با تو حس کردم زندگی را برای با تو بودن معنی کردم و عشق را در نگاهت جستجو کردم لحظه هایم را با یادت سپری کردم و عمری در جستجوی دستان گرمت همه جا را گشتم تو را پری قصه هایم دیدم و برایت شعرها سرودم اسمت را در دفتر خاطراتم با اشک چشمانم نوشتم و با خون لبهایم کنارش نوشتم "دوستت دارم" "شعر از خودم"
بوسه
گفته بودم که اگر بوسه دهي توبه کنم
که دگر باره از اين گونه خطاها نکنم
بوسه را داد و چوبرداشت لبش از لب من
توبه کردم که دگر باره، توبه ي بي جا نکنم ![]()
دوست دارم برای همیشه
همیشه بهترین من چگونه می توانم از تو بگذرم چگونه از تو بگذرم تویی که لحظه لحظه مهربانی خیال تو تمام هستی مرا خلاصه کرده است
سکوت لبهای تو
لحظه ها را در سکوت لبهایت میشمرم
و زندگیم را در برق نگاهت میسازم
تو را در باغی پر از اطلسی های روشن
و پر از مریم های سپید مینشانم و
برایت شعر باران را می خوانم
********************************************
(شعر از خودم واسه سحر عزیزم)
دوست دارم
افشین
من به تو محتاجم
من به تو محتاجم
مثل همیشه با رفیق قدیمی که تنهایی نام دارد
نشسته ام و به تو می اندیشم
به تویی که محتاجم تا صدایم کنی
به تویی که این این زندگی سیاه رنگ و سیاه بخت رابه سفیدی پاکی آوردی
به تویی که زندگی ام را از منجلاب مرگ بیرون آوردی
و طعم خوش عشق را چشاندی آری من به تو محتاجم
به تویی که سرتاسر این زندگی را مدیون توام
من به تو محتاجم به تویی که اگر اینک هستم برای وجود توست
ای عزیز ترینم ای امید آخرینم من به تو محتاجم
چقدر ناله ی شبانه سر دهم
چقدر فریاد زنم که من به تو محتاجم این زندگی مرا عذاب میدهد
مرا بی تو در گرداب سختی ها غصه ها می اندازد
و من امید بی تو عشقم زیر این غم و غصه ها مدفون می شوم
ای عزیز ترینم من به تو محتاجم
به تو عشق ات ....به نصیحت هایت ..... به خوبی هایت ....
آری من به تو محتاجم
تا سفر به شهر آرزو ها کنم من به تو محتاجم تا بفهمم
زندگی چیست ؟ عشق چیست ؟ محبت چیست ؟
من به جزتو راهی ندارم
ای عزیزم باز برگرد
دوست دارم سحر جان
منو نسپار به فصل رفته ي عشق
منو نسپار به فصل رفته ي عشق گفتي دوستت دارم. قلبم تندتر از هميشه تپيد، لبخند زدم و باورت کردم با اينکه مي دانم لبها دروغ مي گويند. ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
و باز این بار برای تومی نویسم
سلام سحر جان حالت که خوبه؟ دلم واست یه ریزه شده کجایی گلم؟
و باز این بار برای تومی نویسم **************************************
به نام دوست
تقدیم به بهترین کسم سحر عزیزم **************************************************** اي يار گمشده من در خلوت شب هاي تلخ خويش در جستجوي تو مرغ خيالم را پرواز مي دهم همراه نسيم،به هر سو مي دوم نام تو را به زمزمه عاشقانه اي آواز ميدهم... ******************
|